![]() |
![]() |
|
| خدایم، خاکم ، هم خدا وهم خاکم |
|
گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. ![]() پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نكن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟» در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:23 توسط یامین |
|
|
ببخشید که قبل رفتنم باهاتون خداحافظی نکردم آخه یهو تصمیم به رفتن گرفتم تواین مدت داشتم خودمو واسه کنکور آماده میکردم والان با دسته پر اومدمو خبر خوش واستون دارم اونم اینکه بلاخره تونستم به آرزوم برسمو زحمتام بی نتیجه نمونه امیدوارم شما هم هر آرزویی دارید با تلاش زیاد بتونید برداشت خوبی داشته باشید (شرمنده همتونم الان عجله دارم دوباره خیلی زود میام با یه مطلب جدیدوسلامی دوباره ) تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط یامین |
|
|
برمادروصل بسته می دارد دوست جان رابه فراق خسته می دارد دوست من بعدمن وشکستگی ودر دوست چون دوست دل شکسته می دارد دوست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:50 توسط یامین |
|
|
من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد،افسرده نخواهم شد فریادزنم ،فریاد: این گونه خزانم را،درعشق نهان کردم من دردجدابودن ،برگورعیان کردم افسوس نخواهم خورد،افسانه نمی بافم برشانه هر بادی ،کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم ، برچهره معشوقم او خوب و وفادار است ، من خسته و رنجورم امروزچنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق ، بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:44 توسط یامین |
|
|
ندانم كان مه نامهربان يادم كند يا نه ؟ فريب انگيز من ، با وعده اي شادم كند يا نه ؟ خرابم آن چنان كز باده هم تسكين نمي يابم لب گرمي شود پيدا كه آبادم كند يا نه ؟ صبا از من پيامي ده به آن صياد سنگين دل كه تا گل در چمن باقي است ، آزادم كند يا نه؟ من از ياد عزيزان يك نفس غافل نيم اما نمي دانم كه بعد از من كسي يادم كند يا نه؟ «رهي» از ناله ام خون مي چكد اما نمي دانم كه آن بيدادگر ، گوشي به فريادم كند يا نه؟
باسلام به دوستان گرم وهميشه صميمي وبلاگ ازريشه تاهميشه امروزاومدم تابتونم عقده هاي كهنه اين دل وكه باااتفاقي غيرمنتظره مواجه شد روباشما همراهان، دوباره تازه كنم خيلي دلم گرفته نمي دونم ازكجاشكوه وبه كي شكايت كنم ،خداياتوكه اينقدربزرگي چرانذاشتي كه اين بنده حقيرت يه كم مزه خوشبختي روبچشه هنوزاول راه بودكه خزان برگ ريز توزندگيش دامن زد،امروزيكي ازبهترين دوستانم هفت ماه بيشتر ازنامزديش نگذشته بودكه عزيزش روازدست دادشنيدن اين خبرخيلي برام سخت بوداصلانمي تونستم باوركنم آخه يك ماهه ديگه عروسيش بود،كي ميتونه باوركنه كه عروسي الهه وحميد شدعزا!!!!!!! ازتون مي خوام كه توي اين شباي عزيز،الهه عزيزم روازدعاي خيرتون بي نصيب نكنيد چشم به راه همگي شماyamin: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 21:5 توسط یامین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:44 توسط یامین |
|
|
مپرس حال مرا! روزگار يارم نيست جهنمي شده ام هيچ كس كنارم نيست نهال بودم و در حسرت بهار ولي! درخت مي شوم وشوق برگ وبارم نيست به اين نتيجه ميرسم كه سجده كردن من به جزمبارزه با آفريدگارم نيست مرا از عشق مگوييدعشق گمشده اي دارم كه هرچه هست ندارم ! كه هرچه دارم نيست شبي به لطف بيا بر مزارمن شايد برويد آن گل سرخي كه بر مزارم نيست |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:22 توسط یامین |
|
شب فرو می افتاد به درون آمدم و پنجره ها رابستم باد با شاخه در آویخته بود من در این خانه تنها، تنها غم عالم به دلم ریخته بود ناگهان حس کردم که کسی آنجا بیرون در باغ در پس پنجره ام می گرید صبحگاهان شبنم می چکید از گل سیب |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:5 توسط یامین |
|
|
وقتی از فكر غزلهايم سرت آتش گرفت
![]() باورم كردی وليكن باورت آتش گرفت درد من را با قفس گفتی، صدايت دود شد مرغ عشقت سوخت،بال كفترت آتش گرفت خيس باران آمدی سرما سياهت كرده بود آنقدر بوسيـدمت تا پيكرت آتش گرفت گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان! پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت گفته بودي شعرهايت سرد وبی روحند مرد! شعرهايم را نوشتی دفترت آتش گرفت دستهايم را گرفتی رفتنت نزديك بود دستهايت داغ شد انگشترت آتش گرفت من لبالب آتشم اما نميدانی چقدر سينه ام با نامه های آخرت آتش گرفت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:43 توسط یامین |
|
|
قطار مي رود و همچنان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:52 توسط یامین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
باسلام :
یامین هستم وزادگاهم دنیاست دنیایی که سردرآنرانگاه کنی،نوشته اند : "شکنجه گاه " |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 دی 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
حقیقت وگل سرخ قلبانه دوستان جزیره موفقیت تبسم یک خاطره ستایش صداقت |
|
RSS
|